عماد الدين حسن بن علي الطبري
310
مناقب الطاهرين ( فارسي )
فاطمه را بازنمىخواهى تا به جمعيّت شما فخر ما پيدا شود و چشم روشن گرديم . على عليه السلام گفت : مرا حيا مىآيد . حمزه و عقيل و جمعى خويشان برخاستند تا بر رسول ( ص ) روند و كار على ( ع ) را تمام گردانند . امّ ايمن را در راه بديدند . امّ ايمن پرسيد كه : كجا مىرويد . گفتند : به خدمت رسول مىرويم تا تفحّص كنيم كه كار فاطمه كى تمام مىكند . ام ايمن گفت : اين ، كار زنان باشد . امّ ايمن مولاة رسول ( ص ) به خانهء امّ سلمه آمد و اين حال بگفت . امّ سلمه زنان را به حاضر كرد از زنان رسول ( ص ) و رسول را به حاضر كردند و اين حال با وى بگفتند كه على مىخواهد كه كار فاطمه تمام شود . رسول گفت : وى مطالبت نمىكند . امّ ايمن و امّ سلمه گفتند : وى را حيا مىباشد . زنان گفتند كه : اين كارى است كه اگر خديجه زنده بودى ، وى بدان راضى و خرّم بودى . رسول عليه السلام چون نام خديجه بشنيد در گريه افتاد و گفت : وى مرا تصديق كرد وقتى كه مردم مرا تكذيب كردند . و وى مرا مونس بود وقتى كه مرا مستوحش بودند از من . و قوّت دين داد در وقتى كه دين ضعيف بود . تا خداى تعالى وى را در بهشت بشارت داد به خانهاى از زمرّد سبز كه در وى تعبى و نصبى نباشد . زنان گفتند : وى به بهشت رفت . و خداى تعالى ما را به وى در رساناد . على عليه السلام منتظر امّ ايمن بود . امّ ايمن آمد و على ( ع ) را گفت كه : يا على ، رسول اللّه را اجابت كن . چون على ( ع ) به خدمت رسول ( ص ) آمد گفت : امشب يا فردا شب تمام كن . امّ سلمه را گفت آن درهمها كه تو را دادم به من ده . رسول ( ص ) بستد و چيزى به على ( ع ) داد و گفت : برو و گاو روغن و خرما بخر . و پارهاى به سلمان داد كه برو و پارهاى طيب بخر . و سعد معاذ گاوى و گوسفندى و خروارى خرما و شترى بياورد . و سعد ربيع آمد و پنج گوسفند آورد و شترى . و سعد بن خيثمه آمد و دو شتر